Wednesday, 18 May , 2022
امروز : چهارشنبه, ۲۸ اردیبهشت , ۱۴۰۱ - 17 شوال 1443
شناسه خبر : 2599
  پرینتخانه » آخرین اخبار, ایران تاریخ انتشار : ۳۰ بهمن ۱۴۰۰ - ۱۰:۰۵ | | ارسال توسط :

نادر شاه افشار قهرمانی که آرام نگرفت

((شاهوردی خان)) دشمن دیرینه نادر که فرماندهی نیروهای شاهی را داشت ،هنگامی که دید گلوله های توپخانه نادر تلفات چشمگیری را به سربازان زیر فرمانش وارد می‌کند ،با خود اندیشید که اگر وضع به همین گونه پیش رود، هر دم در برابر نادر ناتوان تر خواهد بود.
نادر شاه افشار قهرمانی که آرام نگرفت

این بود که دستور داد درهای دژ را بگشایند. و یکباره سواران سربازان شاهی از دژ بیرون ریختند و به سپاهیان نادر تاختند.
نادر که چشم براه چنین موقعیتی بود، فرمان جنگ تن به تن داد و سربازانش که از پیش آماده بودند، به نبرد گازانبری دست زدند. بدین‌گونه که خود را از میانه واپس کشیدند و نیروهای شاه پیش می‌آمدند، از دو پهلو به آنها تاختند و پیوندشان را با درهای دژ، قطع کردند. نبردی سهمگین در گرفت، از هر دو سوی، کشته فراوان بود. ولی فرق نیروهای نادر با سپاهیان هوادار شاه در این بود که نیروهای نادر به انگیزه جنگهای پی در پی، دارای آزمودگی و اعتماد بنفس بودند ولی نیروهای شاه تهماسب از این ویژگی‌ها، برخوردار نبودند.
به همین انگیزه، پس از پنج ساعت نبرد سخت، آنها که زنده مانده بودند چون راه بازگشت شان به درون دژ قطع شده بود، بناچار تسلیم شدند.
شاه تهماسب که وضع را بسیار وخیم دید، چند تن از رازداران خود را فراخواند و در شامگاه آن روز، پنهانی از دژ بیرون آمد و از بیراهه خویشتن را به سپاه نادر رسانید.
ولی پیش از پیوستن به نیروهای نادر ((محمدعلی خان)) محرم خود را به سوی باختر فرستاد تا هر چه زودتر نیروهای چشمگیری را فراهم کند و به نیروهای خسته ی نادر شبیخون بزند.
به نادر خبر دادند که شاه قدم رنجه فرموده، سخصآ به اردوی او آمده است. شنیدن این خبر، چنان نادر را مبهوت کرد که پنداشت شوخی است. ولی هنگامی که مطمئن شد خبر درست است، نمی‌دانست چه کند و چگونه با شاه، روبرو شود. هم جوانمردی اش و هم اینکه بهر روی خود را سپهسالار شاه می‌دانست او را وا می‌داشت که از شدت عمل نسبت به شاه خودداری کند.
درست در همین زمان، شاه به چادر نادر وارد شد و با دیدن نادر، بازوهای خود را گشود و موذیانه گفت :
حمد خدای را که آمدی، و مرا از شر این احمقها خلاص کردی!
اینرا گفت و نادر را در آغوش کشید و بوسید!
نادر نیز با همه ی شگفت زدگی، شاه را بوسید و از اینکه جنگ و خونریزی به همین جا پایان گرفته است، شادمان بود.
ولی نتوانست از گفتن این جمله خود داری کند که : رفتار ظل الله سبب شد که خون گروهی بیگناه ریخته شود و در گوشه کنار خراسان و در افغانستان آتش هرج و مرج بالا بگیرد، قبله عالم باید بدانند که من مقصودی جز خدمت ندارم.
شاه تهماسب نیز در پاسخ گفت :ما نباید از هم دور باشیم. این ((شاهوردی خان)) نمک به حرام ما را گرفتار ساخته بود!
نادر بخوبی می‌دانست که شاه دروغ می‌گوید ولی به روی خود نیاورد و با نهایت ادب، شاه را در بالای چادر نشانید و به بهانه ی دستور دادن برای بر پایی چادر شاهی از سراپرده ی خویش بیرون آمد و ((چراغ بیک افشار)) را که از نزدیکانش بود به حضور خواست و گفت :
از امروز، تو پیشکار شاه خواهی بود و نمیگذاری چاپلوسان و سخن چینان و اشخاص مشکوک، گرداگرد حضرت ظل اللهی را بگیرند.
((چراغ بیک)) که مردی تیز هوش بود، به خواست درونی نادرپی برد و دانست که آنروز به بعد باید گزارش کارها و دیدارهای شاه را به نادر بدهد. نادر پس از این دستور، به نزد شاه بازگشت و گفت :
چون درباریان خائن همه گریخته اند، از امروز ((چراغ بیک افشار)) ‌در خدمت قبله عالم خواهد بود و اوامر شاهانه را مو به مو اجرا خواهد کرد. سپس به بهانه ی اینکه شاه خسته است، به چراغ بیک دستور داد بی درنگ وسائل سفر شاه به مشهد را فراهم کند.
چراغ بیک همراه شاه به مشهد آمد و پیوسته نگارنده ی وضع شاه و دیدارهای او با درباریان و سرداران بود و هر کسی را که صلاح نمی‌دانست، پروانه دیدارش را با شاه نمی‌داد. نادر پس از فرستادن شاه تهماسب به مشهد، به سوی سرخس و قاین تاخت و شورش‌های آنجا را نیز فرو نشانید و به مشهد باز گشت و یکسره به پیشگاه شاه رفت و گزارش کارهای خود را به وی داد.
در پیش، گفتیم که شاه تهماسب پیش از رفتن به اردوی نادر((محمد علیخان)) را برای گرد آوری نیرو، و سرکوبی نادر در پیرامون دژ سنگان به باختر فرستاد و پس آنگاه خود به اردوی نادر پیوست.
((محمد علی خان)) به مازندران و گرگان آمد و به یاری ((ذلفقار خان)) که او نیز یکی از سرداران مخالف نادر بود، نیرویی بزرگ را فراهم آورد. ولی هنگامی که خواست این نیروها را حرکت دهد، شنید که شاه و نادر، هر دو در مشهد هستند. بر این پایه صلاح ندید که به مشهد بتازد و با ذوالفقار خان به رایزنی پرداخت و بر آن شدند که در همان مازندران گرگان، به هواداری از شاه و برای برکناری نادر سر به شورش بردارند. و پس از پایان رایزنی، بی درنگ فرمان دادند که دراین دو استان همه هواداران نادر را بازداشت کنند.
و گروهی از آنان را نیز کشتند.
خبر این شورش و دستگیری و کشتار هواداران، به نادر رسید، و او فوراً به نزد شاه تهماسب رفت و ضمن گزارش و رویدادهای مازندران و گیلان بروشنی به شاه گفت :
همه ی این رویدادهای نا خوشایند، و جنگهای محلی، نتیجه کم لطفیهای قبله عالم نسبت به من و پشتیبانی از بستگان بیکاره و ناشایست ظل الله است.
((شاه)) پی برد که نادر به همه چیز آگاه است و هر چه کوشید این اندیشه را از مغز نادر بیرون بکشد که این شورش و سرکشی، بدستور او نبوده است، اما موفق نشد.
این بود که سرانجام گفت :
((تهماسبقلی)) برای اینکه بدانی با تو، موافقم هر طور که صلاح میدانی درباره این سرکشی اقدام کن.
نادر که آماده شنیدن همین دستور بود، بی درنگ سپاهیان را بسیج کرد و با شتاب راهی گرگان و مازندران شد. واکنش تند و شیوه ی غافلگیرانه ی نادر، در برخورد با دشمنان و سرکشان، از ویژگی های این سردار جنگجو بود و در این زمینه نیز چنین کرد و دو سردار سرکش هرگز نمی پنداشتند که نادر خسته از جنگهای سنگان و سرخس و قاین، این آمادگی را داشته باشد که بااین شتاب رو در روی آنان قرار گیرد.
نیروهای نادر به نزدیکی گرگان رسیدند، ترکمنهای زیر فرمان ذوالفقار خان و محمد علیخان که چشمشان به انبوه سپاهیان نادر افتاد، با ناباوری دست بکار رو در رویی شدند ولی نادر به آنان زمان نداد و با یک تک و تاخت برق آسا، آنها را از هم پاشید و بسیاری از ایشان را دستگیر کرد.
نادر را در کنار دریای مازندران و در زد و خورد با هواداران سرکش شاه، رها میکنیم. و به مشهد باز میگردیم و به خلوتگاه شاه تهماسب می‌رویم.
شاه پس از رفتن نادر، در حالی که زیر نگرش موشکافانه ی ((چراغ بیک)) بود، با خود خلوت کرد.

نویسنده : گرداوری:نادرقربانی
به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : ۰
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی باشد منتشر نخواهد شد.